نور چشمی
«ماشاء الله، لاحول و لا قوة الا بالله»
نویسنده: - ۱۳٩۱/٥/۱٩

سلام

   اول توضیح پست قبلی، برا یه جمعی کلاس "وبلاگ نویسی" گذاشته بودیم، اون عکس قسمتی از آموزش بود که وقت نکردم حذف کنم! فکر کردم بمونه تا بدونید فعلا زنده ام!

   یه عالمه اتفاق برا تعریف کردن دارم ولی طبق معمول وقت ندارم! دندون پایینی محمدمهدی هم افتاد و یکی شم لق لقه! محمدمهدی رو فعلا یه مدرسه دولتی نزدیک خونه جدید ثبت نام کردم! یه ماهی درگیر مسایل خونه جدید بودم: نقاش و جوشکار و برقکار و کاغذدیواری و نجار و ........ که چقدر سر و کله زدن با این جماعت سخته! هنوز یه عالمه کار دیگه هست که مونده! بلاخره جمعه پیش با چه وضعیتی تا شب ساعت 2 اسباب کشی کردیم!  صبح اسباب کشی بابای وروجک رفت تهران، برای خدمت مقدس سربازی (دوره آموزشی)!!!! فعلا خونه مامانم اینام با یه عالمه کار مونده که دست تنها دلم به کار نمیره!

    ماه مبارک امسال رو فعلا حس نکردم! برخلاف سالهای قبل هیچ آرامشی مهمون شبهام نبود! تو این شبهای مهمونی برامون دعا کنید.

   شاید فردا برا 20 روز بیام تهران تا همسرگرام در دوران خدمت مقدس! احساس تنهایی نکنند!

چیزی که این روزا اذیتم میکنه : احساس میکنم مادر خوبی برا محمدمهدیم نیستم!ناراحت

  وروجک ماه پیش (تیرماه) بلاخره راضی شد ببرم موهاش رو کوتاه کنم! آقای آرایشگر پیشنهاد دادن با موهاش بالش درست کنیم بس که موهاش بلند بود!

وقتی موهاش بلند بود!

 

(عاشق آقا مهدی!)

نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٧

نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٤

اولین پست سال 91

سلام،

   شرمنده همه دوستایی که تو این مدت از اینجا دست خالی برگشتن!خجالت

   خیلی  دلم میخواد اینجا رو زود به زود آپ کنم ولی نمیشه! 1- حسش نیست! 2- وقت ندارم! 3- اینترنت ندارم! 4- حوصله ندارم! 5- سرم خیلی شلوغه! 6- ....... و ....... و .....

   وروجکم حسابی بزرگ شده، آقا شده، تو این چند سال محمدمهدی ما بعد از هر عید نوروز، تحولات بزرگی تو رفتار و حرکات و اخلاق و .... ایجاد میشه! امسال هم شکر خدا این تحولات به نفع ما شده چشمک ، اینقدر عقل و درکش بالا رفته که آدم باورش نمیشه با یه بچه 5و نیم ساله طرفه !

   دیگه دیگه ................ دنبال یه مدرسه خوب برای کلاس اولشم . دوستان تبریزی ایمداد لطفا!!!!!

   اصلا باورم نمیشه پسرم داره کلاس اولی میشه و هفت سال اول زندگیش داره میگذره و دیگه باید با آزادی!! خداحافظی کنه.

   جایی در مورد آزادی بچه ها مطلبی خونده بودم که به نظرم خیلی کارآمد اومد:

   " اگر آزاد خورد، در بزرگی دیگر حریص نمی‌گردد. اگر آزاد بازی کرد، دیگر شیطنت و مردم‌آزاری نمی‌کند. اگر آزاد دوید، دیگر آرام خواهد نشست. اگر امر و نهی کرد و دیگران گوش فرا دادند، در بزرگسالی نیز اطاعت خواهد کرد و تمرد نمی‌کند."

پ.ن: «اَلوَلَدُ سَیِدُ سَبعَ سِنینٍ»؛ کودک تا هفت سال حاکم و فرمانرواست، (وسائل‌الشیعه،ج15،ص195،ش7).

نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۸

ما اینیم دیگه!

   توی ماشین بودیم برای یه کار ضروری، همسرگرام دنبال خودکار میگشت، فوری از کیفم یه خودکار درآوردم و گفتم: بفرمایید، ما اینیم دیگه! از شانس بدم هر کاری کردیم خودکار ننوشت، وروجک از صندلی پشت برگشته میگه: دیدیم چقدر اینیییییییییییی!!! 

نهایت محبت!

   تو ازدواج من ای!!!

فکر بکر!

   وروجک: چی میشه نری مدرسه؟!  من: اخراج میشم خب!  وروجک: آهان فهمیدم! منم میرم تو مهدمون هی کارای بد بد میکنم، منم اخراج کنن، اونوقت دوتامونم راحت میشیم!!! 

.....!

   ماکارونی رنگی براش پختم! رنگهای سبزش رو جدا کرده و میگه: هزار بار نگفتم ماکارونی کال نپز!!

احساس ببچارگی!

   وروجک: (با بغض) من چقدر بیچارم!! _ چرا عزیزم!  وروجک: جوجه هام مردن! همسترام مردن! خرگوشم مرد! چرا همه حیوونای من مردن!

........................................................................................................................

    از دندون دائمیش هنوز خبری نیست! دندون سمت راستشم لق شده، باید بازم ببرمش دندانپزشک! منکه جرئت ندارم بکنمش! 

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

   هیچ وقت یادم نمیره که چه ذوقی کردم وقتی وروجک 6 ماهه! دستم رو برای گاز گرفتن برد زیر لثه هاش و من متوجه یه چیز تیز تو لثه ش شدم و با شوق داد کشیدم... مهدی دندون درآورده!! انگار تا حالا هیچکس دندونی نداشته!! اونقدر قربون صدقه ش رفتم و مارچ مورچش کردم که صداش دراومد! 

   دیروز از نگرانی برش داشتم رفتیم دندانپزشک خودم(یکی از بهترین و بااخلاق ترین و حرفه ایی ترین دندانپزشکان دنیاست!) تا دید گفت: طفلک! چرا این دندون رو نگه داشتی؟ بکن بندازش دور! لثه ش عفونی شده!

   منتظر بودم بگه برین، چند روز دیگه خودش می افته! اصلا انتظار کشیدن دندون عزیزدلم رو نداشتم!

   گفتم: آخه زود نیست؟! این هنوز 5 سال و چهار ماهشه! آقای دکتر یه خنده معنی داری کرد و گفت: دیر و زود نداره اینا باید بیفتن. برو بکنش!

   دست و پام لرزید! گفتم آقای دکتر کار من نیستا!!!!!!!!! خودتون زحمتش رو بکشید!

   محمدمهدی هم که اصلا انتظارش رو نداشت، انگار شکه شد! ولی اصلا به روش نیاورد و مثل آقاها نشست تا آقای دکتر دندونش رو بکشه! با اینکه بی حسش کرد و محمدمهدی اصلا دردی نداشت، انگار جون من رو گرفت و کشید! از دیروز یه حسی دارم به خاطر وروجک هم نمی تونم به روم بیارم، هی به وروجک تلقین میکنم که بزرگ شدی، آقا شدی، دیگه از همه بچه های مهد بزرگتری و ......  ولی تو دلم یه حس دیگه ست! 

    اینم هنرنمایی محمدمهدی از افتادن اولین دندان لق شیری:

   عصر داشتم تو آشپزخونه شام درست میکردم که محمدمهدی صدا زد که زود بیا ببین! تموم شد! با دیدن نقاشیش انگیزه پیدا کردم که بیام و یه پست براش بنویسم!

 

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

داوینچی کوچولوی منبغل!

   محمدمهدی ما یه پا هنرمنده برا خودش! از 9-10 ماهگی که مداد بدست گرفت، اونم درست! هر کی میدید شاخ درمیاورد! 30-40 تا سررسید خط خطی کرد، که همشون رو نگه داشتم. از 2 سالگی هم قشنگ با مفهوم نقاشی میکشید و 2-3 ساعتی با نقاشی مشغول میشد! البته نا گفته نمونه که پدر ما رو هم در میاورد! باید می نشستیم و هر چی دستور میداد میکشیدیم، همه چی رو هم باید با جد و آبادش میکشیدیم نیشخند! مثلا میگفت: دن ددن بچش (کرگدن بکش) ! نی نی شو بچش! باباشو بچش! ماماشو بچش! عموشو بچش! عزیزشو بچش! و الی آخر......هیپنوتیزمگریههیپنوتیزم

   چندین آلبوم و دفتر از نقاشی هاش جمع کردم. ایندفعه چند نمونه از کاراش میزارم:

از راست: آیلار- خودش در حال الاغ سواری! نیشخند - علی ناراحت که من رو هم سوار کن!

ساعت پاندولی! -  آیلی کوچولو!

نمایی نزدیکتر!!

-----------------------------------------------------------------------------------

کلکسیون حشرات! سبز هزارپا- ملخ- کرم- کفشدوزک- سوسک- عنکبوت- عقرب- مگس- زنبور- مورچه!

-----------------------------------------------------------------------------------

تابستان! اژدها از دهنش آتش در میاد! نگران

-----------------------------------------------------------------------------------

   جدیدا هم با برنامه paint کامپیوتر نقاشی میکشه. این یه نمونه :(از زبان خودش:) اون دختره با موهای بلندش وحشت کرده و داره داد میکشه! اون بنفشا هم ریش و سیبیلشه! اون آبیه هم آب دهنشه؛ میخواد دختره رو بخوره! اون زردا هم سیمای دندونشه!(هیولای ارتودنسی شده!) گوشوارشم علامته گوشته! (گوشوارش منو کشته)

سعی میکنم از نقاشی هاش بیشتر بزارم.

 

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۳

جشن یلدا در مهدکودک محمدمهدی اینا!

   راستش از ریز برنامه جشن یلدای مهد اطلاعی ندارم، ولی از یه چیز خیلی ناراحتم! این وروجکم که اصلا در مورد کارهایی که تو مهد انجام میدن نم پس نمیده! با هر روش و زبونی که خواستم در مورد مهد ازش اطلاعات بگیرم شکست خوردم! حالا چی بشه گاهی خودش بخواد و از دهنش بپره، یه چیز کوچیکی تعریف میکنه!

   ولی هفته قبل که رفتم دنبالش، کمی زودتر رسیده بودم، رفتم داخل مهد که دیدم هنوز جشنشون تموم نشده و دارن عکسهای بچه ها رو میگیرن، یه ننه سرما و بابا پاییز هم کنار عکساشون وایمیستادن، منتظر شدم عکسها تموم شد و اومدیم، ولی خیلی ناراحت شدم، اصلا تو برنامه شون فکر کوچیکی بچه ها رو نکرده بودن! اونهمه خوردنی رنگ و وارنگ رو میز جلوی چشم بچه ها چیده بودن و دل بچه ها رو به هوس انداخته بودن، ولی دریغ از یه تعارف کوچیک به بچه ها! همه بچه ها رو بدون پذیرایی، فقط با یه موزکال! که دادن دستشون راهی کردن! خدارو شکر اکثریت بچه های مهد از وضع مادی خوبی برخوردارن و تو خونه همه ده برابر این خوردنی ها پیدا میشه ولی واقعا بده که چند ساعت جلوی چشم بچه خوردنیهای هوس انگیز بزاری و بعد بهش ندی!

   تا وقتی که همه چی برای حفظ ظاهر و پول!!!!!!!!!!!!! باشه، ما درست بشو نیستیم!

.................................................................................................................................

خنثی راستی فردا 4 دی ماه، هشتمین سالگرد ازدواجمونه!

خنثیتاریخ پست قبل هم تولدم بودها! هیشکی اینجا بهم تبریک نگفت!ناراحت اصلا هیشکی منو دوست نداره!گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

.................................................................................................................................

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢۱

نوه های طرف همسرگرام!

   آیلار(دخترعمه وروجک) -محمدمهدی و  آیلی(بازم دخترعمه وروجک) - علی(پسر عمه وروجک)

   می بینین آیلی چقدر بزرگ و عوض شده! تازه یه دخترعمو هم (کوثر) تو راه داریم!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

نوه های طرف ما!

   فاطمه(دختردایی) - محمدمهدی - حجت(پسردایی) - روح الله(پسردایی)

   این روح الله و حجت داداشن و حسابی شیطون و بلا و به قول وروجک بهترین دوستای محمدمهدین! 

   یه تو راهی هم اینور داریم یا آبجی میشه برا فاطمه یا داداش، هنوز جنسیتش معلوم نشده!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

   یه هفته ست عمه لیلای وروجک از امیدیه اومدن تبریز! از گرما اومدن تو برف و سرما! طفلک دوتا دختراش هم مریض شدن! عمو و زنعموش هم از تهران اومده بودن که امروز عصر اونا رفتن و وروجک حسابی ناراحت شد، آخه عموش رو خیلی خیلی دوست داره، حتی میگه از شماها هم بیشتر دوست دارم!

   حسابی سر وروجک بالا خونه مادرشوهرم با بچه ها گرمه! شبا به زور میارمش پایین، طفلک بسکه تنها بوده و عقده هم بازی داشته! خوبیش اینه که زیاد بهونه نبودن باباش رو نمیگیره! دیگه اوضاعی داریم با شیطنت و سر و صدا و .... بچه ها!  

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱۱

محمد مهدی: چرا یزید، امام حسین (ع) و بچه‌هاشو کشت؟

- چون می‌گفت من باید رئیس همه باشم اما امام حسین (ع) می‌گفت نه، تو باید حرف خدا رو گوش کنی.

محمد مهدی: خاک تو سرت یزید!!! تو عقل نداری...؟ خدا رئیس دنیاست!

محمدمهدی شش ماهه - محرم 85

نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۸

هر جور بهانه برای نخوابیدن!

   شب قبل از خوابیدن، مهدی: چشماتو نبند قشنگ به حرفام گوش بده ، دارم حرفهای مفیدی میزنم!

اینم یه جور گلایه!

   یادم نیست چی میگفت که به خواستش عمل نکردیم، مهدی: واقعا که خدا! دستت درد نکنه این چه مامان بابایی که برای من آفریدی!

گفتمان!

   مهدی: بیا باهم در مورد کهکشان و سیاره ها و کیهان و ماه و خورشید و .... صحبت کنیم، آخه من دانشمندم! 

کشف جدید!

   تو خیابون ترک روی آسفالت رو نشون میده، میگه: میدونی گرمای خورشید از اینجا میره داخل زمین، گدازه ها رو گرم میکنه بعد گدازه ها از آتشفشان میان بیرون!

عذاب وجدان!

   مهدی: چرا بچه ها وقتی مامانشونو اذیت میکنن یه چیزی توی دلشون ناراحت میشه، میخوان خودشونم بشینن گریه کنن؟!

 

دیروز بعد از ظهر(جمعه) دو تایی رفته بودیم اتوبوس گردی! طفلک وروجک عقده اتوبوس سوار شدن داره!

   کل هفته یه طرف، تنهایی این جمعه ها سنگینیش بیشتر احساس میشه! تا جایی که محمدمهدی به باباش میگه: من و مامان جمعه ها عصر اینقدر دلمون میگیره!! 

نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٤

خواسته های ناشدنی!

     با دقت و تمرکز فراوان! کارتون کله کدو رو نگاه میکنه، برگشته رو به من میگه: میشه منو ببری آزمایشگاه اندازمو کوچیک کنه بعد تلوزیون رو هم ببری تعمیرگاه شیشه شو در بیاره من برم توی کارتونم با اونا حرف بزنم و داخل ماجراشون باشم؟! لطفا! خواهش میکنم!

    اینقدر دلم میخواست امکانش بود که اینجور خواسته هاش رو برآورده کنم! 

    چند روزه عزیزدلم مریض، سرماخورده و دوباره ریه هاش عفونت کرده و دکتر و سرفه و دوا و اسپری هاش و بی اشتهایی و بهونه گیری و بی خوابی و  .......

   برای همه بچه های بیمار دعا کنیم.

نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٢

شکنجه!

   صبح یکی از روزهای هفته قبل: زودتر از وقتی که باید بیدارش کنم برای رفتن به پیش دبستانی، خودش با یک حالت عصبانی و ناراحت و نق و نوق کنان بیدار شده که من امروز نمیرم!!

من: عزیزم چرا نمیری؟

محمدمهدی: نمیدونی که من اونجا زجر! میکشم! اونجا منو اذیت میکنن! من دلم میگیره! همش منتظرم تموم بشه بیای دنبالم!

من: آخه چرا؟

محمدمهدی: اونجا نمیذارن آدم کارتون ببینه! بازی فقط یه ذره! غذا رو میدن خودمون بخوریم! همش میگن ساکت باشین! شلوغی نکنین! منکه اصلا شلوغی نمیکنم! همش بقیه بچه ها شلوغی میکنن! من زجر میکشم!

من:ناراحت!!

   اونروز نذاشتم بره، با اینکه کلی به حرفاش خندیدیم ولی از ته دل ناراحت شدم، از اینکه این آموزش و پرورش ما از بن و پایه غلط و اشتباه و........! چرا مدارس ما هیچ جذابیتی برای بچه ها ندارن! چرا بجای اینکه بچه ها رو جذب کنن، فقط اونها رو دل زده و دفع می کنن! مدرسه های ما هیچ چیز جدید و بچه پسندی ندارن! همه دارن یه جورایی فقط کار میکنن که خرج خونه شون رو دربیارن! نه حس مسئولیتی، نه تعهدی، نه دلسوزی، نه ......!!!!!!! ناراحتم! خیلی ناراحتم! تا اینجا درست نشه جامعه مون درست نمیشه! چرا این رو نمیفهمند!

پ.ن: بیشتر زجر کشیدنشم به خاطر اینه، از صبح که میره میشینه سر جاش تا ظهر که بریم دنبالش، نه از جاش بلند شده، نه صداش دراومده، نه هیچ کار دیگه ایی، بغیر از اطاعت کامل از اوامر اونجا!! اونقدر که تو خونه پرجنب و جوش و شیطون و پرحرف و آتیش پاره ست، اونجا آروم و ساکت و حرف گوش کن و خجالتیه! نمیدونم چیکار کنم؟!

نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٧

چندی است در هوای زیــارت نشسته ام
   قابــل نبوده ام که نخـواندی دوبـــاره ام! 


خرداد 90

   دیشب مستقیم داشت حرم آقام امام رضا(ع) رو نشون میداد. ازم پرسیدی الان خیلی دلت میخواست اونجا باشی؟

   گفتم: آره عزیز دلم، خیلی دلم تنگ شده!

   گفتی: منم دلم میخواست اونجا بودم و میگفتم، امام رضا تولدت مبارک!

نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٦

روز کودک مبارک!

   اگر تو نبودی نه پدر بودن معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.

   تمام روزهای پرغصه دنیا، اگر عاشقانه سپری می شوند، به عشق بودن شماست. دنیا با کودکان همیشه زیباست؛ زیباتر از همه روزهایی که سراغ داریم.

   شما کودکان، نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از هر عاشقی بهتر بلدید. از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترید.

   دنیای شما صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم!

   کاش دنیا همیشه کودک می ماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های بی خوابی مان می کرد!

   کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک!

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٥

قربون اون قلب مهربونت برم.قلببغلماچ

برام تعریف میکنه که خانم معلم شون توی کلاس تلفنی با مامانش صحبت میکرده، یکی از بچه ها با تعجب پرسیده: خانم معلم مگه شما هم مامان دارین؟! مامانتون نمرده؟!(بیچاره خانم معلما!)

محمدمهدی میگه من گفتم: همه مامان دارن. اگه ما پیر بشیم مامانمون پیرتر میشه اونوقت میمیره، ولی یاد مامانا همیشه تو قلب بچه هاشون میمونه!

 بعد با مهربونی رو به من میکنه و دستش رو میذاره رو قلبش و میگه: اگه میلیارد سال بعد مردی، یادت همیشه تو قلبم میمونه!

پ.ن: خدا هیچ بچه ایی رو از داشتن نعمت بزرگ پدر و مادر محروم نکنه. 

نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٧

چشم و دل بابات روشن!!

فقط 3 روزه رفتی پیش دبستانی، ازت میپرسم: چندتا دوست پیدا کردی؟

میگی: فقط یه نفر باهام دوست شد! (البته خودش تمایلی بدوستی با غریبه ها نداره ها!! ) 

می پرسم: اسمش چیه؟

میگی: نمیدونم! نپرسیدم! ولی یه دختره هست اسمش "ماراله" اینقده خوشگله! میخوام وقتی بزرگ شد، دلشو بدست بیارم! قلبشو تخسیر(تسخیر) کنم! (اینم عوافب این کارتونهای جدید و غربی!)

میگم: خب دلشو بدست میاری چیکار کنی؟

میگی: براش گل سرخ خوشبو میدم با من ازدواج کنه!

دیگه منو بگین، از ذوق داشتم میمردم، فقط یکساعت خندیدم، حالا قراره یه روز برم مهد ببینم این مارال خوشگل کیه!

 

نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱۸

تولد

نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٢

احساس مسئولیتش منو کشته!!

چند شب پیش طبق معمول قبل از خواب داریم با هم حرف می‌زنیم، با یه حالت خاصی ازم می‌پرسی: من چطوری پوشک بچه‌مو عوض کنم و پی‌پی‌شو بشورم؛ آخه حالم بهم میخوره!!؟

 میگم: عزیز دلم خب مامانش می‌شوره، نمی‌خواد تو بشوری!

میگی: نه، اگه زنم رفت تهران چی؟!!!!

 من: خب، میاری من می‌شورم، من میشم عزیزش دیگه (البته تو دلم کلی قربون صدقه بچه‌ات میرم!) !

 میگی: نه نمی‌یارم! آخه تو پیر شدی، خسته میشی! تازه شم تا بیارم خونه شما پاهاش عرق سوز میشه هی گیره (گریه) میکنه! 

...ابروهات رو میندازی بالا و میگی: چیکار کنم دیگه خودم یه جوری می‌شورمش!

الهی من قربون اون حس مسئولیت پذیریت برمقلببغلماچبغلقلب.

نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱۱

شمارش معکوس!

چند ماهه منتظر تولدتی، فقط 4 روزه دیگه تولدته عزیزدلمقلب.

 پ.ن: اون دخملی خوشمزه عکس پست قبلی، " آیلی " ، دختر عمه وروجک می باشدنیشخند!!

نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٦

   از اینکه یک سال و نیم هستش اینجا رو آپ نکردم احساس خسارت می کنم ، محمدمهدیم داره بزرگ میشه و با اینکه دوست ندارم، احساسات و عواطف این دوره از سنش رو دارم فراموش می کنم!

    کاش حرفها و کارا و .... رو ثبت میکردم. برای آینده خودم و خودش خیلی خوب بود!

   میخوام دوباره شروع کنم و براش بنویسم.

 

 

   اگه گفتین این دخملی خوشمزه ی تو بغل وروجک کیه؟؟!!نیشخندچشمک

نویسنده: - ۱۳۸۸/۱۱/٩

 

بلاخره تبریز هم برف اومد!!

و تو تا دلت خواست برف بازی کردی.

 

نویسنده: - ۱۳۸۸/٩/۱

عشق پلیس!!

  عاشق  پلیسی؛ در عین حال شدید ازش می ترسیاسترس! نمی دونم این چه جورش؟!

 

 

 

   این لباسها رو تیر ماه به اصرار خودت خریدم، چه عشقی کردی با لباس پلیس. وقتی لذت بردنت رو از یه چیز کوچیک مادی میبینم دوست دارم همه دنیا رو به پات بریزم عزیز دلمقلبماچ، اونقدر که خودم بیشتر لذت میبرم از ذوق تو. 

 

       

 

       

 

 

  

 

 

 

 بعدشم ول کن معامله نبودی، دستبند(که تو بهش میگی : دستگیر!) و باتوم و تفنگ راستکیتعجب! و بیسیم هم می خواستی. هنوز که هنوزه هر وقت یادت می افته یا دست پلیس می بینی ؛ می خوای! به این تفنگهای هزار و یک جور خودت هم، راضی نمی شی! که: نه!! تفنگ شکارچی راستکی می خوام!

 

 

   بیسیم رو عزیز، برات داد. مال بچه گیهای دایی هاته، که البته یه کم واقعی! تا چند ١٠٠ متر برد دارن. یه ذوقی کردی که دوست داشتم تو وجودم هلت کنمبغل!!!!!! حالا فقط مونده باتوم و دستگیر! که اسم باتوم هم هی یادت میره و می پرسی که اسم اون چوب دراز پلیس چی بودنیشخند؟! 

تاریخ عکسها هم همون تیر ماه باید باشن.

نویسنده: - ۱۳۸۸/۸/٢٢

برای نور چشمی

 

   (برای خودت شنل درست کردی و می خواستی مثل بتمن پرواز کنی!)

عزیز دل مامان! این روزا اینقدر ذهن و فکرم رو مشغول خودت کردی که همه چی یادم رفته. چقدر مشکل شدی پسرم! بعضی وقتها واقعاً نمی دونم در مقابل رفتارت چه برخوردی بکنم! چیکار کنم! چی بگم! شدی همه دغدغه ذهنیم. فکر می‌کنم خیلی برات کم میذارم. همش به فکر پیدا کردن یه مشاور خوبم؛ ولی تنبلی می‌کنم. چند وقتیه دارم در مورد مسائل تربیتی همش کتاب می‌خونم ولی همه چی که تو کتاب نیست! همش کم میارم. فکر اینکه اونجوری که می‌خواستم بهت برسم ولی نمی‌تونم و نشده، خیلی اذیتم می‌کنه.

  (شاهکار بنده! هوس دختر داشتن!)

 چند روزه یه عادتی پیدا کردی (!) و بد جور نگرانم کردی؛ مخصوصاً وقتهایی که نشستی پای کارتون، تو حلقت صدای خُرخُر تولید می‌کنی!! این چه کاریه آخه؟! هی حواست رو پرت می‌کنم که تذکر مستقیم ندم که بدتر کنی. ولی تند تند تکرار می‌کنی. چیکار کنم عزیز دلم!

نازنینم! جدیداً خیلی لجباز شدی، البته نه همیشه؛ فقط وقتهایی که گرسنته یا جیش داری (!) یا خوابت می یاد. که هیچ کدوم ار این مشکلها رو حاضر نیستی با اراده خودت رفع کنی؛ تا حالا نشده بیای بگی گشنمه، حتی شده تا عصر بهت چیزی ندادم بخوری! یا بیای بگی جیش دارم. در حد انفجار خودت رو نگه میداری!! آرزومه یه بار خودت بخوابی! چیکار کنم حرف گوش نمیدی؟! زور هم که اصلاً قبول نمی‌کنی و بدتر لج می‌کنی، تبدیل میشی به یه بچه بدعنق و کج خلق و اعصابم رو داغون میکنی!! هر چی هم با زبون خوش بهت میگم انگار نه انگار! آخه چیکار کنم باهات؟!! ولی غیر از این مواقع بچه واقعاً شیرین و باهوش و مهربون و حرف گوش کنی هستی که از داشتنت لذت می‌برم و عشق عالم رو می‌کنم! وقتی بهت نگاه می‌کنم خستگی از جونم درمیاد عزیز مامان.

  (بعد از حموم! با موهای خروسی!)

 عاشق نقاشی کردنی. روزی 2 ساعت، شایدم بیشتر مشغول نقاشی کردنی. خیلی هم مهارت پیدا کردی تو این مدت! همش هم هیولا و چیزای وحشتناک می‌کشی! برا نقاشی هایی که میکشی تاریخ میزنم و نگهشون میدارم. هر جا هم یه عکس از یه حیوون وحشتناک ببینی باید اونو برات بکشیم. هر چی بهت می‌گیم: عزیز دلم! ایناها، این عکس خودشه، قبول نمی‌کنی که باید برام بکشیش. حالا خوبه من و بابایی نقاشی مون خوبه! و گرنه نمی دونم چیکار باید می‌کردیم. همین حالاشم کلی مشکل داریم آخه اگه نقاشی‌ای که کشیدیم فقط یه ذره اونی نباشه که می خواستی دنیا رو رو سرمون خراب می‌کنی! راستش من وحشت می‌کنم برات نقاشی بکشم. جدیداً فکر کنم کشف کردم که چرا اینقدر از این چیزای وحشتناک می‌کشی (دندونای تیزتیز، چنگولای تیز، دهن گنده وحشتناک و ...) ؛ چون ازشون می‌ترسی و می‌خوای با کشیدنشون بهشون غلبه کنی و بگی که نمی‌ترسی. ولی در واقع یه خورده ترسویی! آخه حتی از مگس هم می‌ترسی البته اینات به خودم رفته!!

   (مجبوری راضی شدی ازت عکس بگیرم! همش فکرت دنبال بازی بود)

خیلی خوشحالم  که  حواس خیلی جمعی داری و مثل بابایی که بی‌نهایت تک حواس هست نیستی! همیشه حواست به دور و برت هست به همه چی توجه میکنی حتی ریزترین مسائل رو تو کارا می‌بینی که بعداً میگی یا به کار می‌بری که بعضاً باعث میشه از تعجب شاخ در بیارم. به هر کار جدید و تازه‌ایی به راحتی تن نمیدی. قبول نمی‌کنی. باید مطمئن بشی بعد. مثلاً تا حالا راضی نشدی بری آرایشگاه چون فکر می‌کنی خطرناکه!

 (این گربه مونه! خیلی خوشگله! تنها حیوونی که ازش نمی ترسی) 

 یه بچه واقعاً وابسته‌ای و شدیداً عاطفی و احساساتی؛ اون دو روز تو هفته که بابایی نیست خیلی بی قراریش رو میکنی. من که تا حالا جرأت نکردم یه روز ازت دور باشم. خوبه که احساساتت رو خیلی راحت نشون میدی و البته خیلی شدید. حالا می خواد تنفرت باشه یا دوست داشتنت. من خودم تو ابراز احساسات همیشه مشکل دارم خوشحالم که تو اینطوری نیستی.

 (یه عکس زورکی دیگه!!) 

عزیز دلم خیلی دوست دارم زود به زود برات بنویسم ولی شرمنده که وقت نمی کنم. ولی با بابایی تصمیم گرفتیم هر جمعه وبلاگت رو آپ کنیم.

(تو ماشین خوابت برده بود و بعد از رسیدن به خونه هم حاضر نبودی بیدار شی!)

نویسنده: - ۱۳۸۸/٦/۱٦

سلام ما را  بعد از ۶ ماه بپذیریدخجالت

خیلی دوست دارم اینجا رو زود زود آپ کنم ولی؛ وقت نمی کنمناراحت اصلا دلم می خواد ما وقع هر روز صبح وروجک رو که از خواب بیدار میشه تا شب که دوباره بخوابه ریز به ریز براش بنویسم؛ ولی نمیشه! بعد از این سعی می‌کنم بیشتر بنویسم.

اینم یه عالمه از عکسای اخیر وروجک برای جبران دیر کرد بروز شدن اینجالبخند.

 

تاکستان - اواسط مرداد که یک هفته اومدیم تهران برای کارای پایان نامه بابایی، برگشتنی رفتیم از تاکستان آبغوره بخریم. من میخواستم آبغوره نجوشیده (خام) بخرم که رنگشون روشن بود. ولی به اجبار تو از این جوشیده ها هم خریدیم. چون یه ریز میگفتی: قرمرشو بخر...هیپنوتیزم(از همین بالایی ها)

***

 

اینجا هم کم مونده به زنجان. که نگهداشته بودیم برا دست به آب نیشخند. بلاخره اینجا رو مجبور شدی که بگی جیش دارمسوال!

***

 

 

با عینک آفتابی باباییعینک.

***

 

هر ماه از کمیته امداد میان این صندوق رو که یه سالی میشه تحویلمون دادن، رو خالی میکنن و یه کاغذ مثل رسید که مقدار پول توی صندوق رو نوشتن تحویلمون میدن!!

 تو حسابی عاشق صدقه دادن شدی هر جا پول خرد پیدا میکنی دور سر همه یکی یکی میگردونی و بعد بدو بدو میبری میندازی تو صندوق ، حتی پولای قلکت رو .... از صدقه سریه تو، چند ماهه این صندوق رو پر پر تحویل میدیمچشمک.

***

 

اینجا داری با رنگ انگشتی ها به قول خودت "رنگارنگ" میکنی. دست خاله ریحانه(وبلاگ شوق پرواز) درد نکنه بابت این رنگها که برات هدیه آورده بود. خاله ریحانه برای یه کنگره دامپزشکی که مقاله داده بود با یکی از دوستاش از اصفهان اومده بودن تبریز، که ما خیلی شرمنده شون شدیمخجالت آخه نشد اصلا اونجوری که باید ازشون پذیرایی کنیم. خاله ریحانه بابت گزهاخوشمزه هم دستت درد نکنهماچ 

***

 

یه شب وسط تابستون پارک ائل گلی بالای درخت، که از شدت سرما هر چی دستمون اومد برات پوشوندیم.

***

 

دم در خونمون!

***

 

یه مهمون مودب!

***

 

در مورد عشق هیولاتشیطان باید یه پست کامل بذارم. نمی دونم این چه عشق و علاقه اییه که به هیولا و هر چیز وحشتناکه داری نگران!

***

 

روز اول ماه مبارک رمضان؛ خونه عزیز. بعد از یه عالمه بدو بدو کردن دور سفره، بلاخره یه لحظه نشستیوقت تمام!

***

 

ماه مبارک رمضان. قربونت برم که اینقدر قشنگ قرآن میخونیبغل.

***

 

قران خوندن با موبایل!

***

 

بازم همون عشقه شیطان!

***

 

سر این دایناسوره که تو بهش میگی بابابزرگ هیولانیشخند؛ یه چهاراه گریه کردی گریهکه دوباره برگشتیم و خریدیم. اون شب از شوق و ذوق این هیولاقلب چند بار تا صبح بیدار شدی باهاش بازی کردی.البته یه صدای وحشتناکی هم داره که والاه من میترسم نگرانبا اون چشمای چراغ قرمزش! حالا تو چه جوری با تمام وجودت اینو دوست داری ، من نمی دونم تعجب!!

***********************************************************

نماز روزه های همه تون قبول . فعلا تا بعدبای بای

نویسنده: - ۱۳۸۸/۱/۱

نوروز 88

سلام به همه بچه‌های گل و گلاب! لبخند

عید همه‌تون مبارک. صد سال به این سالها. ان شاء الله سال جدید سالی پر از شادی و سلامتی برای همه بچه ها باشه. 

واقعا عید مال بچه هاست. دیگه از اون شوق و ذوقی که تو بچگی واسه عید داشتیم خبری نیست. برای ما بزرگترا عید هم مثل بقیه روزهاست! پس تا میتونید شیطونی کنید و از عید لذت ببرید شیطان

عکسهای پایین مربوط میشه به مجسمه‌ای در میدان "قونقا"ی تبریز اثر مجسمه ساز بزرگ تبریزی آقای "احد حسینی". امروز اول فروردین گذرمون افتاده بود به این میدان. به اصرار وروجک رفتیم سوار "قونقا" شدیم و کنار مسافراش عکس گرفتیم.

توضیح: "قونقا" اسم همین واگنی هست که توی عکس می‌بینید. این درشکه در سال‌های 1280 تا ١٣٢٠ ه. ش در تبریز مسافر جابجا می‌کرده و "میدان قونقا" هم ایستگاه مبداء اون بوده. قونقا روی ریل حرکت می‌کرده و دو تا اسب اونو می‌کشیدن. سبز

نمای دور از قونقا

 

اسبها

کله اسبها!  نیشخند

 

مسافران

مسافران

راننده

وروجک، داخل قونقا روی یکی از نمیکت‌ها

ای داد بیداد!

وایسا...

تاریخ 

 

نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

عصر جمعه‌ای در گلزار شهدای تبریز (١٨ بهمن)

برای دیدن همه عکس‌ها حوصله بخرج بدین. پیشنهاد می‌کنم برید یه چائی برای خودتون بریزید بیارید! تا شما بر می‌گردین همه‌شون باز شدن! لبخند

 

قطعه شمالی گلزار شهدا که جدیدا به این شکل در اومده

قل هو الله بر مزار شهید "محمود گلزار" (از یاران شهید مهدی باکری)

با بابائی بین قبور شهدا

گشت و گذار (!) بین قبور شهدا در قطعه جنوبی

بوسه بر مزار نقی شمالی

نقی شمالی از یک پا جانباز بود که شهید شد. بیست و دو سالش بود!

حس!

کلاهمو بده!

 

اینم چند نما از بلوکی در قطعه جنوبی گلزار شهدای تبریز

 

نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

سلام

دیروز که از مدرسه رسیدم خونه، با یه نمایشگاه کاملا مدرن و جدید روبرو شدم! یه نمایشگاه نقاشی سقفی!!

وروجک و بابایی نقاشی کشیده بودن و وروجکم از باباش خواسته بود که نقاشی ها رو بچسبونه به سقف!

بچه خلاق که میگن یعنی این!

سه تای سمت راست نقاشیهای بابایی و بقیه مال مهدی 

نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۱۱

 

انیشتین کوچولو! نیشخند

 

واقعا آینده پسرم روشنه!

بعدا نوشت: بالاخره قالب نورچشمیم درست شد

 

مطالب قدیمی تر »
محمدمهدی
این خونه رو با هزار عشق و امید برای میوه دلمون درست کردیم تا براش از احساس لذت خودمون از داشتنش بنویسیم. این هدیه بزرگ و الهی صبح سه شنبه 15 شهریور 85 در شهر تبریز به دنیا پا گذاشت و با خودش یه دنیا مهر و محبت آورد.
کدهای اضافی کاربر :